تبليغاتX
تسلیم خدا
چه قدر تلخ بود لحظه ی وداع در میان اشک و آه برای قلبی که می داند چه قدر دوستش دارم


تسلیم خدا







>

شب دوشنبه ساعت ۸:۱۰

سلام

شب بخیر

من هم الآن مشغول جر و بحث و دعوا و بودم

امشب رفتم قسط ها را دادم

اول که رفتم ( فا با اح ) درب خونه خودشان ایستاده بودند

من رفتم زنگ خونه ( ح آ ) را زدم ( ان ) برداشت گفت کلاس است

رفتم پیش ( اح ) و ( فا) رفت آنطرفتر و بعد ( ع ج ) اومد راستش اصلا تحویلش نگرفتم

خودش گفت مشهد بودم گفتم زیارت قبول و دیگه هیچی بهش نگفتم

فقط توی دلم گفتم من که راضی نیستم چند ماه می گم پول مرا بده

همش امروز و فردا می کنه و همیشه ماشین عوض می کنه و به گردش.

این چقدر به ریزترین کارهای تو هم کار داره چطور شد دفترچه دعا را دید؟

به من نسبت داد این دست خط را؟ برای چی به دعای طول عمر حساس شد؟

این هفته نه هفته دیگه شب جمعه عروسی دختر برادرم است در شهرستان

این امروز که کلاس رفت گفت می خواهم بروم فروشگاه و رفت و از اونجا زنگ

زد که پتوی یک نفره گلبافت داره برای دیدنی عروسی بخره من هم گفتم بخر

حالا که اومده پتوی نرمینه خریده چون ۲۰۰۰ تومان ارزانتر بوده بهش می گم چرا

همون گلبافت که گفتی نخریدی حالا میگه تو چرا حساسیت بخرج می دی

فرقی نمی کنه. سر همین چیزها .


  تا در تن ‏خسته ‏ام ‏بود تاب و توان
جز نام على مرا نيايد به زبان
از آتش دوزخم نباشد باكى
چون مهر على بود مرا در دل ‏و جان

 

همه می گویند ماه زیباست

اما ندیدم کسی بگوید آری او تنهاست

        تنهایی من همانند تنهایی ماه

       گم شد لای به لای غم ها در شب سیاه

دل من چون دل مهتاب پر خون

اما در ظاهر برای دلخوشی،گلگون

          عابران رهگذر شاد و خندان

            نور مهتاب مستشان کرده صد چندان

کسی به جز تو عبور نکرد از دل من

  تا که شاید بشود همدم من

          ای دل خونین نباش بی تاب

                دلش مانند توست این مهتاب

                چشم امید به فردای دگر می دوزم

     در غم تاریک دلم،

                 در

                   تب عشق 

                                    می سوزم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388 ساعت 12:24  توسط پروانه  | 


خیلی دلم گرفته و بغض گلویم را گرفته چقدر دوست دارم تو بغلت و روی سینه ات یک گریه سیر بکنم. شاید کمی آروم بشم.

نغمه من ...

همچو آواي نسيم پر شكسته ام

عطر غم می ريزم بر دل خسته ام


تو کیستی، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی ، که من از هر موج تبسم تو

بسان قایق ، سر گشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر ،بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ،تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرینت ، آه !

مدام پیش نگاهی ،مدام پیش نگاه !

کدام نشأه دویده است  از تو درتن من ؟

که ذره های وجودم تورا که  می بینند ،

به رقص می آیند،

سرود می خوانند !

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن  با تو :

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر !

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟

ترا به هر چه گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ،صبر مخواه .

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست !

تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.


باز پاييز است

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است

باز مي لرزم به خود و مانند شاخه هاي بيد سرگردانم

باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم، خداوندا پريشانم

باز مي بيني كه بي تابانه گريانم

 باز پاييز است

باز اين دنيا غم انگيز است

باز پاييز است و هنگام جدائيها

باز پاييز است و مرگ آشنائيها


بهترینم من اگر بخواهم حرفهای دلم را برای تو بنویسم که تو فرصت خوندن هم نمی کنی

من الآن هم که برات می نویسم همیشه بغض در گلویم هست و می فشارد بغض از دلتنگی

و از در کنار تو نبودن من همیشه چشم هایم اشک آلود است اگر جلوی خودم را نگیرم همیشه می باره

واقعا اینطور است. من بدونه لحظه ای شک و تردید بدونه ذره ای شک تو را از خودم می دانم 

و خودم را متعلق به تو می دانم یعنی غیر از این چیزی نیستم من سالهای قبل اصلا خودم را متعلق به

نمی دانستم و با همه بیگانه بودم شاید در ظاهر کنارم بودن ولی همه برایم بیگانه بودن

به خاطر این همش احساس تنهایی می کردم تا اینکه گمشه ام که تو بودی پیداشدی

با تمام وجودم احساس عجیبی بهت دارم نمی دانم قسم بخورم نه اینکه مسئله بدی باشه

نه اصلا اسمت را را جایی می بینم و می شنوم تمام وجودم تغییر می کنه

به خاطر اینکه دوریت برام خیلی دردناکاست و به هیچ وجه دست خودم نیست

ولی از طرف دیگه برای گناه هم در وجدان نراحت هستم و نگران وهمش می گویم کاش

می شد که یک لحظه هم گناه نکنم و خیلی مهم است و قبول دارم و همیشه آروزیم

بوده که هیچ گناهی ازم سر نزند. و اینجاست که خیلی سخت است

عجب مبارزه سختی است.

زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز میکنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

ای زندگی ام ای هستی ام ای یاورم ای دلبرم  ای عشق من
ای امید زندگی ام ای تمام وجودم دوستت دارم...


سلام  قبول باشه

خیلی لوسی و ناز می کنی.

دلم خیلی برات تنگ شده.

تو می گی با این دل چکنم.

باشه به خاطر خدا به خاطر تو و فقط تو که می خواهی گناهی نباشه

از خدا بر این فراغ دردناک صبر می خواهم و مثل یک مادری که همیشه

از درد فراغ فرزندش نه خیلی بالاتر ازاین حرفهاست این درد . از این درد

به خودم می پیچم تا ببینم عاقبت چی می شود. خیلی دردناک است.

خدا کسی را به این درد مبتلا نکنه خیلی سخت و تحمل می خواهد.

تو هم دعا کن و نذر و نیازت برای صبر من باشه نه برای رفتن عشق تو

که این نشدنیست.


خدا می دونه من به محبت تو زنده ام و نفس می کشم

و با محبتت تو چه آرامشی دارم

من هیچ زمانی محبت ندیدم و هیچ محبتی را از هیچ کس حس نکردم

حتی در دوران بچگی تنها بودم و بودم

از اون طرف نتونستم به هیچ کس اینقدر احساس عشق و علاقه داشته باشم.

بعضی وقتها مثل الآن برای اسمت اسمت اشک می ریزم تا برسه برا خودت

دست خودم نیست دوستت دارم

بعداز سالها گمشده ام را پیدا کردم و حالا اینجوری

 هرچه این اشک ها می آید سبک نمی شم سرم و چشمام درد گرفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 6:47  توسط پروانه  | 


 خدايا تو خود مي داني که توبه يعني بازگشت

ما به سوي تو بازگشتيم

خدايا عشق پاک صفايي ديگر دارد

مي خواهيم عشقي پاک داشته باشيم

خدايا تو خود در اوج و کمال عشقي

تو درد عاشق و معشوق را مي داني

تو خودت اين درد را تسکين بده

خدايا تو می دانی که من عاشق.... هستم

و او عاشق من هست و هر دو زير سايه عشق تو هستيم

خدايا تو مي داني من او را و او مرا دوست دارد

اما هر دوي ما تو را دوست داريم

ما از تويم و به سوي تو مي آييم

تو ما را براي خودت تربيت کن

اين مناجات را در کتابخانه قبل از مطالعه نوشتم خوب مي اومد ديگه کاريش نميشه کرد.

تو خودت بهتر مي دوني که من هم دوست دارم اين عشق پاک باشه که يک طراوت و شيريني ديگري دارد. لذت جسمي و اين لذت هاي مادي براي اهلش خوب است. لذت عشق هر چه آلوده تر بشه و کثيف تر بشه به همان اندازه زيبايي و قشنگي و صفاي خودش را از دست مي دهد. عاشق و معشوق يک روحند در دو جسم  و بهترين لذات لذت هاي روحي است که نيازي به جسم نداره. و براي روح هيچ چيزمادي نمي تواند مانع باشه. زيبايي عشق در درد فراغ است در اين جدايي هاست. در سوختن است. در ناليدن است.

عشق اکسير و کيميايي بزرگ است که هر کسي لياقت داشتن آن را نداره. هر کسي لياقت اين را نداره که عاشق بشه و در فراغ معشوقه اش بسوزه و درد بکشه اين درد لايق هر سينه اي نيست. سينه عظيم مي خواهد تا بتواند اين درد بسيار بزرگ را تحمل کند. ريبايي عشق در اين است.

خدا هم با عشق به خودش که اوج زيبايي هاست غير خودش را خلق کرد و همه را از خود دور کرد تا در يک فراغ عاشقانه همه دو باره بسوي او برگردند. انا لله و انا اليه راجعون. و کسانيکه در لذت هاي مادي و جسماني غرق شدند نتوانستند بار عشق را به دوش کشند و از عاشق و معشوق خود که خداست دور ماندند. قانون عشق اين است که عاشق و معشوق هر دو لذت هاي مادي را از خود دور کنند تا فراغ کمتر شود.

هيچ عاشقي راه رسيدن به خدا را راه اتصال جسماني و لذات جسماني نمي داند و اگر اينها بيايد وسط تازه عاشق از معشوق خود دور مي شود اين قانون عشق است. قانون عشق اين است که براي رسيدن عاشق به معشوق لذت هاي جسماني دور ريخته شود. و هرچه گرايش ها و لذت جسماني بيشتر بشود عاشق و معشوق از هم دورتر شوند و آن صفا و زيبايي و لذت عشق کمتر شود.

خدايا می دانيم که از قانون طبيعت هم گريزی نيست اما اين طبيعت مال امتحان هست و مال اهلش ما هم آن را بخشيديم به اهلش.

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 23:46  توسط پروانه  | 


تو هر چی دوست داری بگو فقط دوست دارم با گفتن خالی بشی نه اینکه ادامه دار غصه بخوری

تو تنها نیستی تو مرا با تمام جودش داری که دنبال فرصت می گرده که کاری برات بکنه

من اگر عمری داشته باشم پیر پیر هم بشم عصا زنون هر کاری برات می کنم.

پس من که شب و روز دارم صدات می کنم همه اش هیچ است

تو خودت مگر نمی خواستی که گناه نباشه مطمئن باش که شیطان داره وسوسه می کنه

من اینطوری عشقم و علاقه ام به تو بیشتر میشه و با تمام وجودم دوستت دارم

من به خاطر گناه خیلی از چیزها را نمی نویسم و الا تو مطمئن باش که علی مال توست با تمام وجودش

مگر تو پیش من هستی؟ اما من احساس می کنم که من مال تو هستم و  تو هم مال منی 

من با همین احساسات نفس می کشم. تو مطمئن باش گرچه دست نامرد روزگار تورا از من جدا کرده

اما قلب مرا که نمی تونه بگیره  همه دنیا هم جمع شوند کی می تونه اونچه که در قلب من است بگیره

کی می تونه محبت و علاقه مرا به تو بگیره  با تمام وجودم و با تمام نفس هایم و با تمام ذرات وجودم می گویم که عاشقتم و دوستت دارم و هیچ کس این را نمی تونه از من بگیره و تا زنده هستم و هر جور بتونم در این دنیا پشتیبانت هستم.

من و قتی برات چیزی می خرم با تمام عشق و علاقه می خرم و وقتی بهت می رساندم با تمام وجودم احساس آرمش می کنم و وجدانم راحت می شود که تو اینها را داری. 

این همه حرص و جوش من برای آرامش تو چیست. من دوست دارم که تو به فکر سلامتت باشی به خاطر من. و فکر کنی داریم با هم زدنگی می کنیم. به خدا زندگی آنجاست که دل آنجا باشد خونه من و زندگی من توی دل و قلب توست و مطمئنم که تو هم همینطور هستی.

تمام مهر محبت من مال توست و اگر به کسی محبت می کنم به خاطر گل روی توست اما اگر بخواهی تو اینطوری ادامه بدهی توانی برایم نمی ماند تو واقعا باید خودت را تغییر بدهی چه چیز دنیا ارزش دارد که من و تو برای از دست دادنش جون خودمان را بدهیم این همه روایت و آیه که هرکس دنیا را خواست دنیا او را ناامید می کنه و بهره ای از آن نمی برد من و تو که نه اهل مادیات و نه شهرت و نه مقام هستیم. من و تو که عشق را درک کردیم باید هیچ چیز هیچ چیز یعنی هیچ چیز نباید ارزش داشته باشد حتی بهش فکر کرد.هیچ سرمایه ای بهتر از عشق و درد فراغش نیست.

تو خیالت از این طرف راحت راحت باشه اما من خیالم از تو راحت نیست و نمی خواهم این طور فکر کنی و زندگی کنی می خواهم همین نفسی را هم که می کشی قشنگ نفس بکشی یعنی با امید به آینده با عشق و علاقه و انتظار دوست دارم تو الآن فکر کنی که توی این دنیا هیچ چیز نیست مگر دوتا عاشق که دربه در دنبال همدیگر می گردن و تمام همتشان اینکه همدیگر را پیدا کنند در حالی که با هم هستند و هر نفسی که می کشند به عشق دیگری است اگر اینطور باشه اینقدر ناامیدانه فکر نمی کنی و اینقدر خودت را عذاب نمی دهی.

من همه همتم را دارم این طرف می گذارم برای اینکه فشارها روی تو کم بشه و تو فکرت و اعصابت راحت تر باشه اما اینطوری که فرقی نکردی چرا فکرت را آزاد نمی کنی و فکرت را روی تقدیرات الهی نمی بری و فکرت روی تسلیم آنچه خدا می خواهد نمی بری. تو بگو چی داره تو را داغون می کنه از چی تحت فشاری که راضی شدی قرص اعصاب بخوری.

من هر چند با خوردن قرص اعصاب برای تو صددرصد مخالفم اما چه کنم که نوشتن نمی تونم بگویم و کاری کنم که تو دست از خوردن قرص برداری و هیچ راهی هم برای این نمی بینم اما انی انتظار را داشتم که تو به آینده نگاه کنی و با کمک همدیگر کارها را روبراه کینم و با امید به اینکه آینده است تازه تو کمک من کنی. اما می بینم تو بریدی. تو ببین اگر خدا بخواهد و ازش کمک بگیریم خودش کمک می کنه و عنایت می کنه. این چند روز این لو داد خیلی به من بی اعتماد بود و با اینکه خواهر های تو بدترین ضربه ها به آنها زده بود به آنها اعتماد می کرد.

تغییر قلبها دست اوست اگر بخواهد خودش درست می کنه تو ببین ما را ه صحیح که گناه نکردن پیش گرفتیم. خدا هم از این راه کارها را درست می کنه. تو اگر بخواهی اینطور باشی من تمام امیدم را از دست می دهم و شاید نتونم ادامه بدهم من تمام امیدم به توست که پشتوانه من باشی تو خودت هم می دانی من هم هیچ کس را ندارم که مرا بفهمد من نمی تونم که مسائل را با آنها در میان بگذارم و تازه آنها همشان به یک شکلی گرفتارند. و اصلا نمی تونن بفهمند تو خودت هم می دونی فقط من و تو هسیتم که همدیگر را درک می کنیم

عوض اینکه کمر همت ببندی و بلند شی و با امید به آینده و برنامه ریزی برای آینده که مشکلات یکی بعد از دیگری حل بشه خودت را انداختی زیر دست قرص. من برای بعد دو مرحله دیگر می بینم که چشم شیطان کور و اگر خدا بخواهد هر دو مطمئنم حل میشه قلبها دست خداست اگر بخواهد به راحتی متحول می کند و ۱۸۰درجه بر می گرداند:

مگر تو خودت نمی گی تمام فشارها را داری تحمل می کنی برای خاطر من خوب این تازه باید آرامش بده. خوب تحمل فشار برای کسی که تو ......... و.......... داری باید لذت بخش باشه و همین فکرست که به آدم تحمل می ده و دیگه قرص خوردن برای چیست. اگر قبول داری که همه این مشکلات به خاطر ........ و ............. من به تو به من است پس چرا باید خودت را به این روز بی اندازی.

می دونم داری  همه فشارها برای من تحمل می کنی و اگر اینطور است این تازه شیرین است درد عشق بدترین درد و شیرین ترین درد است و تو به امید اینکه او نیز اینطور بشه کارها را پیش ببر به خاطر من داری این کار را می کنی و تو مطمئن باش اگر خدا بخواهد کارها همچین پیش می ره که من و تو باور نمی کنیم به جایی می رسه که حداقل شاید در ظاهر بتوانیم از همدیگر با خبر باشیم بدونه اینکه به گناهی مبتلا بشیم و می رسیم به آنجایی که هر دویمان می خواستیم و این نمی شود مگر اینکه تو .......

من این نوشته پایین را پاک نمی کنم که بخوانی و با یاد علی و به خاطر علی و با نام علی اعصابت را آزاد کنی. تمام امیدم و خوشحالیم به این است که تو اینطور باشی. ناامیدم نکن.

به امید خدا و توکل بر او چشم شیطان کور انشاءلله که امروز صبح که پاشدی چند یا علی محکم گفتی و به یاد علی کمر همت بستی که به خاطر علی هم که شده همه فکر ها را بگذاری کنار و با امیدی خوب زندگی را شروع کنی

این چندتا را خوب عمل کن:

ذکر لاحول را زیاد بگو

تعقیبات نماز صبح به ویژه به ویژه آنی را که اولش افوض امری... داره و مال امام رضاست و ۷۰ بار یا فتاح را حتما حتما... معنایش را بخوان دعای عجیبی است.

سوره های مسبحات را هر شب بخوان بخوان

خدا اگر بخواهد همه چیز را تغییر دهد می تواند و ما باید با نیت و همت درست دست به کمر زده و بخواهیم. تو را جان من بیا و به کسی کاری نداشته باش تو همان .... باش و برنامه بریز و کمک از خدا با همدیگر بلکه این کار خوب پیش برود و مشکلات حل بشود. و این شدنی است. زمان می برد اما اگر نیت ما درست باشد و برای رضای خدا باشد همچین درست می کند که باورمان نشود. 

تو چرا با خودت اینطور می کنی چرا اینقدر خودت را عذاب می دهی اگر این فراغ خواست خدا و رضایت ائمه درش هست چرا ما تسلیم نشویم میدونم که خیلی سخت است و خودم هم تا اندازه ای این فشار را دارم اگر قرار باشد اونها اینقدر اذیت می کنند ما هم دستی دستی خودمان را به این روز بی اندازیم که نمی شود تو این دنیا هیچ کس قادر نیست هیچ چیز را تغییر بده اگر خدا نخواهد پس تنها پشتیبان و پناه اوست چون آخرش هم باید همه چیز را گذاشت و رفت و تنها کسی اهل نجات است که به او پناه ببرد و نه به کسی دیگر تنها اوست که هیچ امیدی را ناامید بر نمی گرداند 

چند بار هم بهت گفتم باز هم تکرار می کنم آنها هیچ حق برخورد آنطوری را ندارند چرا واگذار نمی کنی به خدا و تو مشغول فکر و کار خودت باش و کاری به آنها نداشته باش مثلا تو دیشب به چی اینقدر فکر می کردی که فشارت اینطور بیاید پایین آنها سرگرم زندگی خودشان هستند و تا به تو می رسند عکس العملی نشان می دهند و می روند و شاید به یادشان نماند و تویی که خودت را اینقدر عذاب می دهی. تو مطمئن باش با صحبتی که من دیشب کردم و پی گیری می کنم که انجام بشه انشاءالله کارها درست می شود خوب زمان می برد اما درست می شود

تو را جان من تو را جان عزیزترینت و تو را خدا از این افکار بیا بیرون و یک نفس تازه بکش و این ها را رها کن من امیدوارم و خیلی امید دارم که کاری کنم که خیلی چیزها درست شود به اندازه ایی که من و تو از هم بی خبر نمانیم و روابط به سطح خوبی برسد یعنی روزی را پیش بینی می کنم یک روز بیایم خونه متوجه بشم که تو مثلا با عمه آمدی خونه ما و رفتی و یا من به مناسبت یک جلسه خونه تو آمده باشم و اینطور از هم مطلع باشیم. من اینکارها را به امید اون روز ها انجام می دهم و قصدم این است که به آنجا برسه باید با امید به آینده فکر کرد و چاره ای نیست. تو اگر بخواهی اینطور پیش بری من توانم را از دست می دهم و نمی توانم. من دوست دارم تو یک یا علی محکم بگویی و به امید خدا از جا بلند بشوی و تو از آن طرف کمک کنی و برنامه ریزی کنی و من از این طرف و اگر تو بخواهی اینطور باشی که نمی شود.

تو را جان من چند تا یا علی بگو و به امید خدا و با امید اینکه هر نفسی می کشیم به یاد هم و برای سلامتی هم باشد انشاءالله همه کارها درست می شود بله ممکن کمی طول بکشه ولی درست می شود و من خیلی روشن می بینم که برای تو زودتر درست شود. تو را جان من تو را خدا اگر می خواهی من هم سالم بمانم و برای همدیگر سالم بمانیم می توانیم که به امید همدیگر در ظاهر جدا زندگی بکنیم این را که می شود. تو اگر هزاران کیلومتر در ظاهر از من جدا بشی ولی هر نفس که می کشم و هر پلکی که می زنم به خاطر توست و به امید توست پس تو هم اینطور باش هر صبح چندتا یا علی بگو کمر همت را محکم ببند و بدون که همه کارها دست خداست پس باید راهی را برویم که او راضی باشد تا کارها درست شود و درست می شود شاید کمی طول بکشد و سخت باشد اما آیا ارزشش را ندارد.

من همه نفس کشیدنم به این است که یک نفر دارم که حداقل می دانم قلبش برای من می تپد و این به من جون می دهد و اگر تو بخواهی اینطور باشی که نمی شود.

انشاءالله به امید خدا ببینم ومتوجه بشم که به خاطر علی هم که شده یک قیام کنی و کمر همت ببندی و همه آنها را رها کنی و بگویی می خواهم به خاطر تو هم که شده چشم همه کور به خاطر تو هم که شده می خواهم با سلامت کامل زندگی کنم. و یک نفس عمیق بکش.

......... ببین خدا داردخودش کارها را درست می کند چون واقعا تصمیم درست گرفتیم درسته زمان نی برد و سختی دارد اما آینده ای روشن دارد باز ازت خواهش می کنم به خاطر من و برای من فکر سلامتی خودت باش. تو به من اعتماد کن که همه کارها درست می شود. 

تو هم اینقدر غصه تنهایی مرا نخور اگر بدانم قلبی است که همیشه برام می تپد و هر چند دست نامرد روزگار او را از من گرفته سعی می کنم با اشک و پناه بردن به کوه و دشت خودم را آرام کنم اما اگر اون قلب هم بخواهد .... بدان روزگار مرگ من هم دور نخواهد بود.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت ببینی

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

 

 رگ پی گردنم از جا دارد در می آیدکه کاش در می آمد

خوب که بقیه خوابند و این نوشته ها را می توانم به اشکم آغشته کنم کاش می توانستم فریاد بزنم فریاد بر سر خودم و داد بر خودم اشک امان نوشتن نمی دهد اما گاهی سر از میز بر می دارم و چند کلمه ای می نویسم می دانم که تمام این مشکلات برای تو بر می گردد به کوتاهی های من در حق تو من در حق تو خیلی کوتاهی کردم چه جور مرا ببخشی نمیدونم اما این را هم من می دانم و هم تو خوب می دانی که همه اینها بر می گردد به گناه ما چقدر اخطار چقدر اخطار چقدر خواب های هشدار دهنده که من و تو گوش ندادیم

ولیکن باز صدها هزار مرتبه شکر که خدا با زور دارد جلوی گناه من و تو را می گیرد و ما را به حال خودمان رها نمی کند. که غافل از همه جا غرق در گناه و در حال گناه...... اینها همه  عواقب گناهان خودمان هست و هم دست عنایت خدا خداوند خیلی جاها در قرآن به پیامبر می گوید فلان و فلان را به حال خودشان رها کن تا بیشتر گناه کنند، و ما در قیامت منتظر آنها هستیم

و به همین دلیل است که شاید کسانی هستند که سالها غرق در گناهند و خبری نیست و خوش زندگی می کنند اما خودشان نمی دانند که اینها از درگاه خداوند بیرون شده اند و اگر مورد عنایت بودند خداوند به زور کتک هم اگر شده بود جلویشان را می گرفت. اما امید دارم وصددرصد اینطور خواهد بود که وقتی گناهان قطع شود همه چیز در ظاهر درست خواهد شد.خواهد شد خواهد شد اما امان از دل امان از دل امان ازدل امان از دل...........

شاید الآن مشکلات تو و فشارهای تو خیلی زیاد است و بیش از اون اندازه ایست  که بشود تصور کرد و این را من قبول دارم اما در دراز مدت و در این سالهای طولانی مشکلات و تنهایی که من داشتم و دارم هیچ کس ندارد. غربت در خانه خیلی سخت است اون هم برای یک مرد غربت و تنهای توی خونه خیلی سخت است. این را کسی نمی تونه بفهمه. توی خونه حتی....  

ولش کن دیگه نمی خواهم از این حرف ها بنویسم. اگر عمری باقی بماند. این حرفها را فقط می توانم با کوه و بیابان بزنم  و بس

به جاي اشك خون بارم امشب

ز دل خونابه مي آرم امشب

كنم آغشته از بهرت نويسم

چه سازم با دل زارم امشب

تو فکر می کنی من این نوشته ها راحت می نویسم. خودم که  می خونم و می نویسم قلبم در تپش و فشار است و اشک و بغض دارم. ما باید راضی شویم به رضای خدا. نباید حالا که دنیا نداریم آخرت را هم از دست بدهیم مطمئن باش اگر راه درست و بریم و آنچه خدا می خواهد انجام بدهیم زودتر به هدف و مقصود خودمان می رسیم. تو خودت هم از یوسف شنیدی و هم روایت از امام حسین علیه السلام داریم و هم آیات قرآن اشاره دارند که از راه گناه و باطل نه  این که کسی به مقصد خود نمی رسد بلکه از آن هم دور می شود. ما راهی نداریم جز پذیرش آن. و این به این معنی نیست که من یا تو می خواهیم همدیگر را فراموش کنیم و یا تنها بگذاریم. مگه تو فراموش می کنی، من تا حالا در هیچ شرایطی نتوانستم تو را از یاد ببرم که مطمئنم اینطور که تو در وجود من هستی و اینطور که در یاد من هستی اگر نسبت به خدا هم اینطور بودم شاید سرآمد عارفان و اولیاء الهی بودم ( نخند، خوشت اومد ) باور کن حقیقت دارد، من نمی دونم تو چطوری هستی مطمئنم تو هم همینطوری.

پس چه جور می تونم فراموشت کنم یا تنهات بگذارم تو شاید بعضی وقتها برای من دعا کنی اما من تمام دعاها و زیارت های مرا تو پر کردی در تمام سجده ها و حالات دعا، اصلا صحنه ای پیش نمی آید حالا هر کجا که باشم و پیش هر که که باشم که تو را یاد می کنم حرف های را در دلم بهت می گم که اینجا نمی خواهم بنویسم. اینکه می گویم تو جان و روح من شدی و تو من شدی. فکر می کنی شوخی می کنم یا بلف می زنم. تازه تنهایی در شلوغی خیلی سخت است همه هستند باز تنها باشی خیلی سخت است. ولش کن دیگه نمی خواهم از این حرفها را بنویسم.

همه دردهای بدنی تو از اعصاب است. چرا بر اعصاب خودت مسلط نیستی، می دونم سخت است اما خوب باید با فکر و توکل بر خدا و قرار دادن خودت در دامن خدا و با امید خودت خود را از افکار اطرافیانت رها کنی. چه چیزی از امید به خدا بهتر و قشنگتر است او اگر بخواهد همه چیز را درست می کند.

این یک لحظه ای که صبح آنهم آنطور که نمی توانستم بایستم چه آرامشی و اطمینانی به وجودم می دهد همینکه می دانستم پشت آن شیشه منتظرم هستی. ای خدا این چه آرامشی است من که دارم با تمام وجود احساس می کنم. باشه خدایا اگه همین نعمت را هم تو می خواهی من در این دنیا نداشته باشم باشه. ای خدا ای خدا ای خدا قبل از ..... او برای یک لحظه هم آرامش نداشتم و حس اینکه کسی مرا دوست دارد و یا کسی را دوست دارم نداشتم. همه لحظات عمرم به تنهایی گذشت شاید در بین خیلی کسانی بودم اما هیچ هیچ تو خودت هم می دانی. حال این را هم می خواهی از من و او دریغ کنی باشه اگر تو اینطور می خواهی و تو مصلحت من و او را در این می بینی . ما هم باید تسلیم شویم. خدایا تو خالق ما هستی و تو به هیچ کس ظلمی نخواهی کرد و برای هر کس همانطور که مصلحت می دانی سرنوشتی تعیین کردی. باشه ما هم تسلیم این سرنوشت می شویم و با توکل بر تو و به امید عنایت تو نفس می کشیم تا همه مشکلات را خودت حل کنی ای خدا هیچ کس جز تو توان حل این مشکلات را ندارد. شاید تو می خواهی ما بیشتر به درگاهت بیایم و بیشتر بنالیم و بیشتر اظهار عجز کنیم تا عنایت تو بیشتر بشود............ حرف زیاد است و همینطور می آید. این گوشه ای از ناله هایم است که بیشتر اوقات با خدا حرف می زنم. این بیشتر آن افکاریست که مرا به سکوت می کشد و دیگران نمی دانند من در فکر چی هستم. سالها در تنهایی و بی کسی بودم و همه اش در تنهایی خودم خلوت می کردم و سکوتی سخت داشتم گرچه در بین جمعی بودم و الآن فکر فراغ و جدایی از تو تو تو تو تو تو ............ چرا نمی شود که ننویسم. دارم می ترکم  اشکها پشت چشم جمع شده و به زور نگه داشتم، می خواهم فریاد کنم فریاد کنم فریاد کنم............

درسته که در ظاهر این فراغ باید بیشتر بشه و ما باید تسلیم بشیم اما خیالت راحت باشه که تا زنده هستم پشتیبانت هستم و نوکرتم و تنهایت نمی گزارم تا ببینیم خدا چه می خواهد. تو هم اینقدر گریه نکن و اشک نریز هر چند اشک ریختن خوبه و آدم سبک می شه اما من که بیشتر وقتها مجبورم اشک ها را نگه دارم و بغض ها را فرو بدهم.

 

 با اشک و سوز می گویم با فریاد درون می گویم که بدان

که تا نفس دارم با هر نفسی صدات می زنم و با هر پلک زدنی می بینمت و هر لحظه به یادتم

با یادت زندگی می کنم و به امید سالم بودن تو سالم هستم.

به امید اینکه خدا مشکلات را از سر راه بردارد

دلم خیلی گرفته دوست دارم خیلی چیزها بنویسم اما دستم به نوشتن نمی ره چند سال قبل خیلی احساس تنهایی و غربت می کردم و گاهی حالم یک جوری می شد که احساس می کردم غیر از من و خدا در این دنیا کسی نیست و این تنهایی و غربت گرچه سنگین بود اما تحمل می کردم. اما اما اما از زمانی که دست تقدیر مرا به تو رساند و....... شدم 

 تا حالا این طورم  که فکر می کنم غیر از خدا و تو و من کسی دیگه نیست یعنی اون تنهاییم را با تو تقسیم کردم. نمی دونم تو از این احساسات داشتی یا نه؟ هیچ کس نمی تونه جای تو را پر کنه. و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جایی نمی تونه به من آرامش بده جز وجود تو تو تو تو. می دونم که به دلیل شرایط نه خدا و نه .... راضی به ادامه این روابط تا حد زیادی نیستند که ما احساس کنیم که در ظاهر هم مال هم هستیم و امور زندگی دیگران مختل بشه و آنها از دور زندگی خارج شوند.

اما دوست داشتن و عشق که در دل است را دیگه نمیشه کاریش کارد از عهده و اراده من که خارج است. خوابت را که برایم کامل ننوشتی اما همین را هم که نوشتی خوب برایم خیلی سخت است و انگار بار سنگین تمام عالم بر دوشم سوار می شه و از طرفی هم دیگه نمی خواهم مشکلات و فراغ ها و بد بختی ها بیشتر از این بشود. من طاقت این هم فشار به تو را ندارم. من طاقت این همه درد را برای تو ندارم. من هر وقت در تو کمی آرامش می بینم انگار خدا هر چه نعمت بوده به من داده. به خاطر این حاضرم که این فراغ بیشتر بشه تا تو آرامتر باشی.

شاید دیگه این نوشته آخرین نوشته باشد که از احساساتم می نویسم از درد فراغم می نویسم از درد جدایی می نویسم. دیگه همه را می خورم و همه را به درون می ریزم و فقط به خدا توکل و امید دارم که خودشان رحم کنند و کارها را درست کنند. تو باید به من قول بدهی و به جانم قسمت می دهم که ازت که بی خبرم خیلی مواظب خودت باشی تو باید فکر کنی که جان و روح منی و غیر از این هم  نیست و از جان و روح من خوب مواظبت کنی. شاید تو درد تنهایی را در این مدتی که از من جدا می شدی خیلی خوب حس می کردی و قبلا کمتر بوده و شاید بوده و می پوشندی و الآن باید سعی کنی ظاهر روحیه ات را تا اندازه ای شبیه قبل کنی. قبلا هم گفتم وقتی آدم در این دنیا احساس غربت و تنهایی کنه این خیلی احساس زیبایی است که خدا به آدم می ده تا امکان نزدیکی به خودش و داشتن یک توحید قشنگ را بده اما ما باید از آن استفاده کنیم و بهره ببریم.

  بی تو خسته،دل شکسته،ای همه بود و نبودم

  سوگند به خالق محبت ،سوگند به پاکی و صداقت

  اکنون که جدا از تو غریبم، زان عشق تو گشته بی نصیبم   

  من بی تو زجان خویش سیرم، کاش می شد که به پای تو بمیرم

اما فقط و فقط این را بدان که تنهایی خیلی سخت است تو بهتر از من می دانی تو بهتر می دانی.........

اما شاید من و تو متوجه نیستیم که خدا می خواهد ما را تنهای تنها کند که فقط و فقط به سوی او رو کنیم و این جام های بلا بی دلیل نیست

بهت گفتم آنها عنایت دارند و ما را رها نکردند و اگر عنایت نداشتند مطمئن باش به حال خودمان واگذار می کردند. یعقوب باید آن زجرها را می کشید و باید بدترین فراغ را می چشید و به خط آخر می رسید تا به یوسفش برسد و زلیخا هم باید بدترین فراغ می کشید تا به یوسفش می رسید.خداوند مزه دوست داشتن و عشق را به من وتو داد و ما باید به طور درست و صحیح از آن استفاده کنیم. قبل از این نه من و نه تو نمی دانستیم عشق یعنی چه و چه لذتی و چه گرفتاری هایی دارد و چه دنیای زیبای دارد که اصلا زیبای آن در دردهای آن است. و کسی چه می فهمد این حرف ها را.

به هر صورت مهم این است که من و تو خود را در دامن خدا بی اندازیم و تمام این دردها ما را هدایت به سوی او کند.امید به او توکل براو و تسلیم در برابر خواسته او و مصلحتی که برای من و تو دیده از مهمترین اصول راه نجات و رسیدن به مقصد است. و باید این فکر را از سرمان در آوریم که اگر این طور شود دیگه هیچ مشکلی پیش نمی آید و همه راه ها هموار می شود. نه تازه اول راه است و هر که مقربتر است جام بلایش بیشتر دهند.

مهم مقاومت عاقلانه ماست مهم مقاومت و صبر شکورانه ماست.

مهم این است که ما امیدمان را از دست ندهیم.

مهم این است که از فشارهای دنیوی در راه ساختن عاقلانه خودمان استفاده کنیم.

مهم این است که از فرصتهایی که باقی می ماند به همان اندازه استفاده کنیم.

مثل اینکه در سرنوشت من و تو تنهایی کشیدن و غم و درد و درد رنج بدبختی نوشته شده و به ما بسته شده و چاره ای جز تسلیم نداریم و باید زجر تنهایی را بکشیم.می دونی تنهایی من به یک طرف اما چیزی که از همه بیشتر مرا زجر می ده تنهای توست و فشارهایی است که تو به خودت  می آریی. من وقتی که تو ناامید می شی انگار جونم را کسی دارد می گیرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 5:40  توسط پروانه  | 


فدای نازت بشم همه اش را  به جان می خرم

چقدر ناز می کنی قربون اون نازت برم که کاش پیشم بودی و ناز می کردی تا..................


سلام

از یوسف و زلیخا چی بنویسم که همه اش درد را در دلم زنده می کنه

سرم درد گرفت چه خوش پایانی برای زلیخا

با مهر یوسف عشق را تجربه کردم ( خیلی این سخن را بهت گفته ام  که من با تو عشق را فهمیدم و چشیدم )

اگر یوسف نبود من به عشق معبود نمی رسیدم.

من عشق خود را مدیون عشق یوسف می دانم.

حالا دیگه زلیخا دلش می خواهد بیاید یک جوری راه را باز میکنه.

یوسف پیامبر خداست مگه میشود خدا را دوست داشت و پیامبرش را دوست نداشت.

انتظار سخت است و سخت تر از آن تنهایی است....

من هم آمده ام تا نبی خدا مرا هم به بندگی قبول کند.

فقط باید دید قابل نوشتن نیست.

به نظر من یوسف هم عاشق بود اما همانطور که قرآن می گوید

ما یوسف را نگه داشتیم

و حالا می بینیم که یوسف چقدر دلش می خواهد.زلیخا پاسخ مثبت بدهد.

و تا زلیخا پاسخ مثبت داد او را برداشت و برد. خوشبحالش.

این خوشبحالی دارد و باید گفت خوشبحالش.

شب از نیمه گذشته است و دلم بی تاب بی تاب است.

در عمق تیره این شب،به امید نخستین شعشع نوری،به امید طلوع هستم...

دلم بی تاب بی تاب است و تنها مأمنش یک جاست؟

در ........

چشمانم را که می بندم دوباره یاد می آرم دقایق را، زمان را، لحظه هایی را که در ...... کنارت آ رمیدم...

دلم بی تاب بی تاب است و تنها ماءمنش یک جاست؟

در ........

دوباره یاد می ارم تب و تاب را و بنهادی سرت بر شانه ام آرام و ......، من آن پیشانی ات را تا بدانی بعد از این مهرت درون سینه ام جاریست...

دلم بی تاب بی تاب است و تنها ماءمنش یک جاست؟

در ........

چشم می گشایم و میبینم که تاریکسیت و من تنها، چه ساده  گذشتند لحظه های پر تپش از میان دیدگانم، و تاریکی تو را دزدید...

دلم بی تاب بی تاب است و تنها ماءمنش یک جاست؟

ولی این بار نه آغوشت،درون دیدگانت،میان دستانت که چون خورشید می سوزد و از مهر پر بار است...

و اینک پلک بر هم مینهم تا به یاد آرم آن زمان سخت را، که چون کودکی شادان خندیدم، و تنها ماءمن بی تابی هایم را از دست دادم...

و اینک رفته ای و جزء حسرت برایم هیچ دیگر نیست...!


 

باز با غم هستم اما تو در کنارم  نیستی ...

 باز مهتاب شبم، تاریک و تارم اما تو نیستی ...

 باز بر دستم بجز عطر تن تو نیست

 گشته ام بی تاب و بی تو ، بی قرارم اما تو نیستی ...

 شانه هایت را ندارم تا گذارم سر بر آن ...

 بی تو بغضم را چه سازم ، ای قرارم چرا تو نیستی ...

 صد امان از این جدائی ، داد از درد فراق ...

 همچنان از دوریت من اشکبارم چرا تو نیستی ...

 از غم هجران رویت ، قلبم آهسته شکست ...

 بی تو لبریز خزانم ، ای بهارم چرا تو نیستی 


گرد و غبار زندگی هرگز نام زیبای تورا از وجود من

پاک نخواهد کرد؟

 

زیباترین تصویر زندگیم نگاه عاشقانه و معصومانه توست

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توست

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن توست

زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توست

زیباترین لحظه زندگیم امید با توست

زیباترین هدیه عمرم محبت توست

زیباترین تنهاییم گریه برای توست

زیباترین اعترافم عشق به توست 

در اتاقم تنها

با هزاران اندوه

با دلی خسته زدرد

غم تنهایی تو و خودم  را می بینم


۱۲۰ روز گذشت می دونی یعنی چه؟

اشک درچشمان من طوفان غم دارد

ولی خنده بر لب میزنم تا کسی نداند راز من

در زیر آفتاب عشقت می سوزم و می گردم.

در کجای این بیابان به دنبالت بگردم

منتظر لحظه ی دیدار توام       

قلب من تند تند می زند

ثانیه ها کند می گزرد

می شمارم ثانیه ها را

به امید وصال تو

تا ببینم چشمان زیبای تو

طاقت جداییت را ندارم

چه کنم در تنهاییم

دیدنت برای دل خسته ام کافی بود

دوریت می کشد مرا در تنهایی

دلتنگتم.....!

دوریت برایم سخت است...!

با خاطراتت زندگی می کنم.....!

با امید روز دیدارت

با آرزوی دیدارت شب ها می خوابم

که شاید در خواب ببینمت

دوریت برایم سخت است

نزدیکیت آرامش قلبم

چه کنم با غم دوریت

در این روزهای غربت

دلم پرمی کشدبرای تنهایی

جسم و روحم در این زندان پوسید

غم دوریت نفسم را برید

قلبم به تپش افتاده

به امید دبدار دوباره ات.

در کویر دلم به دنبال تو می گردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 7:4  توسط پروانه  | 


صبح جمعه ساعت 8:30

تو اون ..... منی تو چی بودی و چه به روز خودت آوردی

تو را جان من دیگه بسه به جان من جان من به خدا خدا خدا خدا

 به چهارده معصوم قسم به هر کی هست قسم  به ولای علی علی علی قسم

که اینطور هم نیست که تو خودت را تحت فشار روحی قرار دادی

به ذات مقدس خدا و به جان محمد مصطفی و به حسین قسم که خدا مهربانتر و رحیم تر از اون است که من و تو فکر می کنیم چرا اینقدر خودت را عذاب می دی

تو را جان من قسم به ولای علی قسم مهم خداست و خداست و خداست

چرا رفتار اطرافیانت باید تو را اینقدر عذاب بدهد که با جان خودت بازی کنی

مگه تو نیاز به آنها داری به خدا اونها یک رفتار می کنند مثل این کسی که پیشت هست

و می روند و خوشند و اصلا به تو فکر نمی کنند اما تو به خاطر اون رفتار مسخره آنها

که نباید برایت مهم باشه روزها خودت را تا پای جان عداب می دی.

تو را جان جان من جان من جان من دیگه بس است بس است بس است بس است بس است بس است.

بگذار هر غلطی می خواهند بکنند. آخه چقدر قسمت بدهم معلوم جون من دیگه برات ارزشی نداره

کدام ..... گفته خدا اینقدر جبار و نعوذ بالله خشمگین و ترسناک و ظالم است بس دیگه

اینکه در روایات است. مگه حضرت نوح هزار سال مردمش را راهنمائی نکرد. بعد نفرین کرد و خدا بهش گفت برو چند چیز گلی بساز بگذار خشک شود بعد که خوب درست شد. خدا گفت حالا بزن خراب کن.

نوح گفت آخه خدا من با این همه زحمت درست کردم پس چرا خراب کنم. خدا گفت چرا نفرین کردی مخلوقات مرا. یعنی خدا این است این یک سرچشمه رحمت اوست. جان حسین فاطمه دیگ بس است

این همه روایات محکم و معتبر داریم که یک قطره اشک برای حسین هر چه گناه است می بخشد بدونه استثناء و اگر اشک نتونی بریزی و گریه ات نیاید و خودت را به گریه بزنی باز می بخشند. این همه روایت و آیه را رها کردی و رفتی سراغ افکار بیخودی و یا حرف چرند بعضی ها دیگه بس.

زلیخا اگر چندین سال مشکلاتش طول کشید چون در این چندین سال ایمان نیاورد و به راه راست نیامد و از زمانی که به خدای یوسف ایمان آورد خدا هم راه ها را برای او باز کرد. چرا اینقدر در تفسیر آیات و داستان ها اشتباه می کنیم. اگر خدا بخواهد نبخشد و اینقدر سخت بگیرد این خلاف صریح آیات خودش و روایات چهارده معصوم است. پس نعوذ بالله همه این آیات و روایت مردم را به مسخره گرفتند.

از بس عصبانی هستم و دارد بهم فشار می آید نمی دونم چکنم و چه جور داد بزنم . تو را به قرآن شیطان دارد آیات قرآن و روایات را به مسخره می گیرد. به ولای علی به ولای علی بدترین گناه این یأس است و قبول نکردن این آیات و روایت است.

دیگه نمی دونم چه جور برات بنویسم.

ببخش مرا اگه اینطور می نویسم.


ساعت 8 صبح

سلام صبح بخیر  .....

الهی که من......بگردم بگردم بگردم  و .... بشم بشم بشم تا تو همیشه سالم باشی.

مي‌خواهم نامت را صدا كنم

اما نفس در سينه‌ام حبس شده

كاش مي‌توانستم دلتنگيهايم را روي تكه‌اي ابر بنويسم

تا بداني كه اگر ببارد

باران دنيا را مي‌گيرد

فدات شم

تو چقدر در مطالبی که من می نویسم به نوشته های من اطمینان داری اما نمی دونم قسم بخورم یا اینکه چیزی دیگه بگویم اما هر چه هستم

مطالبی را که برای تو می نویسم مستند آن یا آیات قرآن و یا احادیث و یا سخنان بزرگان و اولیاء الهی است که در مدت کوتاه این عمر خوانده ام و یا شنیده ام.

چند مطلب را می خواهم با هم مرور کنیم، اگر چیزی می نویسم قصدم این نیست که بگویم تو هم اینطور هستی. چقدر چقدر خوب بود و کاش می شد

اینها را برایت بگویم نه اینکه بنویسم چون آن اثری که در گفتن هست در نوشتن نیست و خیلی از مطالب را اصلا نمی شود با نوشتن رساند. اما از بخت بد من حال اینطور شده و در حد توان برات می نویسم.

با یک سؤال مطلب را شروع می کنم.

چه جور می شود که مردان الهی عمر های طولانی می کنند. و اکثر هم مریضی های آنها در آخر های عمرست و آنهم بهانه ای می شود برای مرگ آنها. ما اگر یک جستجویی بکنیم به غیر این نیست. با اینکه آنها نیز تغذیه اشان مثل ماست در همین زمین و آب و هوا زندگی می کنند.

خیلی از آنها مشکلات مادیشان و مشکلات دیگر آنها بیش از ماها بوده و علاوه غصه ای که برای جامعه می خوردند.

چه جوابی برای این مسئله می توان یافت. با این همه سختی که آنها می کشیدند.

نمونه آن فقط به مردان بزرگان علمی و دینی مانند علماء دین ما بر نمی گردد بلکه به اولیاء الهی که گمنام هستند و بعدا کشف می شوند نیز بر می گردد. این یک جواب بیش ندارد. اما متأسفانه در تفسیر آن جواب خیلی از ماها اشتباه می کنیم. یعنی با بررسی دقیق همه این مطالب متوجه می شویم که جواب یک کلمه است اما در معنا کردن و تفسیر آن یک کلمه خیلی ها راه را اشتباه رفتند.

آن یک کلمه این است:

آرامش روحی.

اما این آرامش روحی چیست و باید چه شرایطی داشته باشد و به چه چیزی آرامش روحی می گویند اکثر دچار انحراف شده اند.

یکی آرامش روحی را در داشتن مادیات و پول و زندگی مادی می داند و یکی در داشتن خانواده و فلان و فلان می داند. و یکی در داشتن مقامات علمی و شهرت فلان و هر کسی به یک چیزی. اما بررسی که در بین پیامبران، اولیاء الهی، علماء دین و مردان الهی بکنیم که آنها بهترین آرامش را داشتند می بینیم که آنها اکثر این مشکلات را داشتند و بعضی تمام این مشکلات را یکجا داشتند.

همه اینها بر می گردد به اینکه انسان خودش و هدفش از زندگی و مقصدش را نشناخته است. و همه چیز را با فکر خودش و به اندازه توان درک شخصی خودش می خواهد بسنجد و قضاوت کند و لذا همیشه در حال مقایسه هست و اذیت و آزار روحی می شود. و این مقایسه که بدترین درد روحی و عامل بیشترین مشکلات است، به شکلهای بسیار مختلف در انسان ظاهر می شود. و از درون انسان را آذار می دهد و از بسیاری توانائی ها می اندازد و به شکست می رساند.  و کار به جایی می رسد که انسان حاضر است بزرگترین امانت الهی که جانش است را بدهد و خود کشی کند. که مثلا راحت بشود و این بدبخت نمی داند که تازه اول مشکلاتش است.

کاش می شد این مسائل را به صورت پرسش و پاسخ در گفتگوئی با هم مطرح می کردیم و مطمئنم به نتایج خیلی خوبی می رسیدیم. اما باز همینش هم غنیمت است.

امیر المؤمنین در نهج البلاغه و روایات دیگر هم داریم و پشتوانه قرآنی هم دارد که این انسان به چه چیزی می بالد و دلش را به چه چیزی خوش کرده که اولش نطفه و آخرش مردار است. به قولی یکی از این بزرگان مفسر قرآن در تفسیر این روایت و آیات پشتوانه آن می فرمود که این 7مییلیارد جمعیت الآن 200 سال پیش همه خاک و خاشاک بودند. که تبدیل به علف شدند و در چرخه شکم و کود حیوانات و گیاه شدن، و پدر و مادرهای 200 سال پیش اینها را خوردند و خیلی هنر به خرج داده شد تبدیل به نطفه بدبو شدند و بعد هم اگر انسان شد بعد از چند سال با مردن تبدیل به مردار بدبو می شود که هیچ کس حاضر نیست به طرف او برود.

پس ارزش این انسان و آرامش او در چیست؟

خسته شدی؟ طولانی شد؟ می گی حرف آخر را بزن، حوصله نداری. نه بگذار آرام پیش بریم و حوصله کن.

ما اول باید به این نکته قرآنی و روایی توجه کنیم که خداوند بهترین خالقی است که این جهان و هر چه در آن است را به بهترین نحو خلق کرد که می فرماید تبارک الله احسن الخالقین و انسان را بهترین شکل خلق کرد که خلق الانسان فی احسن تقویم

این نیکو خلق کردن ها که فقط به شکل ظاهری بر نمی گردد. و خداوند در همه جنبه ها همه جهان و هر آنچه در آن است را به بهترین شکل و خلق کرد و به بهترین مصلحت حرکت می دهد و هر چیزی به بهترین شکلش و مصلحتش بر سرجای خودش هست و در طریق خودش حرکت می کند و اگر غیر این باشد یا خدا توانایی ندارد و یا او ظلم می کند که هر دو از بدترین چیز هایی است که به خدا نسبت داده شود.

این اندیشه اساس همه اندیش های دینی است که صدها جلد کتاب با صدها استدلال بر آن نوشته شده و آیات بسیار با هزاران روایت بر آن داریم .

پس اولین مرتبه از مراتبی در راه آرامش پیدا کردن این است که ماها باید این باور درونی خود را درست کنیم. که که خداوند که همه وجود جهان در خلقت و ادامه خلقت بدست و قدرت اوست همه را به بهترین شکل و مصلحت خلق کرده و بهترین شکل و مصلحت نیز هدایت می کند و پیش می برد و اگر غیر این باشد یا او ظالم است  یا او قدرت ندارد که هردو از ساحت قدس الهی بری است.

پس اشکال در کجاست بله اشکال در سنجش ها و مقایسه ای غلط ماست که باعث می شود مصلحت اندیشی کنیم و بهترین سازی کنیم و چار مشکلات بسیار زیاد روحی روانی شویم که بعضی وقت ها صدمات بسیار شدیدی به خود زدهو مردان و علماء دین با حل این مسئل برای خودشان تسلیم این مسئله شده و هر چه را که می بینند و انجام می شود و هر چه برایشان پیش می آید را از بهترین دید نگاه کرده و آن را با جان و دل می پذیرند.

لذا د ر بهترین و اوج این تسلیم می بینیم یزید در مجلس شام به زینب کبری می گوید دیدی در کربلا چه و ما پیروز شدیم...... و زینب کبری بهترین جواب را می دهد که ما رأیت الا جمیلا من هیچ چیز جز زیبایی ندیدم. لذا اولیاء الهی صحنه کربلا را از بهترین و زیباترین صحنه ها می دانند که خداوند درست کرد. یا حضرت امام مرگ بهترین فرزند دلبندش که یک عالم دینی و عارف بود را لطف الهی می داند و او را برای دیگرا نمی گفت بلکه چون تسلیم امر خدا بود آن را یک لطف می دانست.

 در این مورد هزاران صفحه می توان نوشت امام مهم باور کردن و به خود قبولاندن است که اکثر ماها از کنار آن به آسانی گذریم. و خیلی از ماها این مسائل را می دانیم اما باور نداریم لذا در عین دانستن باز هنوز دچار مشکلات هستیم.

انسان در دردها و غربت ها ساخته می شود و به خدا نزدیک می شود. و انسانی را که خدا می خواهد برای خودش بسازد دچار مشکلاتش می کند و آرامش دنیوی را از او می گیرد تا او گول این دنیا را نخورد و به دنبال آرامش معنوی برود. و آن گمشده فطری خودش را بیابد لذا خدا برای عشق بازی با بندگان خودش آنها را با مشکلات بسیار زیادی همراه می کند. و این انسان است که در این عشق بازی راه را گم نکند و دچار گله و کفر و مقایسه نشود. که اگر به سوی آن ذات تنها برود که باید تنها هم برود آن آرمش بیکران به بهترین آرامش را می دهد. چون او سرچشمه آرمش بی نهایت است لذا مردان الهی در بدترین شرایط زندگی که در ظاهر به بدترین شکل به ضرر آنهااست گله ای نمی کنند و تسلیم تسلی هستند.

اما بیشتر انسان ها متأسفانه گول زینتهای که مخصوص مادیات و دنیاست خورده و آنها را زینت خود پنداشته و به بدترین مصیبتهای روحی روانی دچار می شوند. و زینت دنیا که فقط پول نبست به شکل های مختلف جلوه می کنید. کسی در فکر ثروت و دیگری در فکر شهرت و مقام علمی، مدیریتی و...و...و...و...و...و...و.... و به شکل های مختلف اما از چیزی که غافل است وصل شدن و رسیدن به اصل خودش که از آنجا آمده، آن هم ذات مقدس خداوند که خود سرچشمه همه زیبایی هاست.

انسان در این دنیا تنها و غریب است چون از ذاتش و سرچمشه وجودیش که ذات مقدس و زیبای خداست جدا شده و تا به آن نرسد آرام نمی گیرد اصلا همه هستی و جهان این است لذا روایات و اولیاء الهی می گویند همه هستی به طرف او در حرکت است. اما انسان غافل از این کاروان عقب می افتد و خود را با هزاران فکر انحرافی که آنها را برای خود زینت می بنید از اصل زینت خود می ماند و لذا به هزاران مشکلات روحی و روانی دچار می شود.

پس اکثری انسان ها در این دنیا غلط و منحرفانه زندگی می کنند و انحراف فقط در جمع کردن و داشتن و مشغول ثروت و مال و شهوت بودن نیست اصلا شهوت در روایت و قرآن که فقط دچار مسائل جنسی شدن نیست نه نه شهوت که در برابر عقل و خردی است که خداوند به انسان هدیه داده هرچیزی است که انسان را غافل کند از اینکه هر جور که خدا او را خلق کرده و هر آنچه خدا به او داده همه به بهترین مصلحت بوده و این بهترین راه برای رسیدن او به خدا بوده اما انسان در یک سنجش غلط و مقایسه غلط همه را به کفر کشانده و از راه حق منحرق شده.

ممکن خدا به یک انسان مال و ثروت فراروان بدهد اما راه استفاده اش را از او بگیرد برای امتحان او ممکن به بهترین استعداد را بدهد اما راه استفاده اش را بگیرد برای امتحان او که ببیند چقدر تسلیم است و ممکن به کسی استعداد ندهد اما راه تلاش را برایش باز بگذارد. همه اینها را باید اندیشید باید تسلیم شد. چون او می خواهد این انسان را به بهترین شکل و را ه ممکن که برای هر شخص هم فرق دارد به بهترین کمال برساند. و تشخیص آن نیز به توان و دانش اوست که خالق است و بهترین داننده و تواناترین توانمند. اصلا این غلط است بلکه هرچه دانیی است از اوست  و کسی غیر از او قدرتی ندارد.

اما ادامه مطلب بماند برای بعد....


صبح سه شنبه ساعت۷

سلام

امروز من ايستاده ام
امروز باز هم يک انتظار
در دلم هر لحظه سودايي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوي پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم
يا که گاهي در خيالت مي رسم
ديدنت برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است
بر تمام ميله هاي اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبي مي زنم
رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است
رنگ آبي، رنگ عشق
رنگ آبي، رنگ توست
در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد
در درونم آتشي از مهر تو
باز هم خرمني از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
انتظار
انتظار

آخه چه جوری باید بهت بگم

                               دوستت دارم . .

                                     چه جوری ؟

چرا باید تو دوس داشتن تو دیوونه بشم . . .

       آخه چرا . . . چرا . . ؟

                                   چرا ؟

چرا باید تو غربت ندیدنت

              اینجوری عذاب بکشم . . . ؟

                                                چرا ؟

خواستن . . .

             نتونستن ٬

                       تلاش . .

                            نرسیدن ٬

دست و پا زدن . . .

             فرو رفتن ٬

فریاد . . . .

 

نوروز شد و سالى دگر آغاز شد

باز عيد آمد و دلها همه يكسر، نو شد


هيهات كه اين كلبه ى احزان من از آتش عشق

همچنان ميسوزد و خاكسترش بر باد شد


اين بهار سبز و خرم همچو من آشفته است

تا كه رازم گفتمش، داغ درونش تازه شد


من بگفتم روضه ى عشق زمين را بر فلك

آسمان از بخت من، بغض گلويش پاره شد


اين زمين و آسمان دارند همه داغ فراق

اين شقايق با غمى بنهفته در دل رسته شد


لانه ى عشق من از كوچ پرستو وار تو

در وصال عشق تو همچون گداى رانده شد


من خودم هفت سين سردرگمى و سودايم

هفت سين عشق من هفتصد بلاى جان بشد


جاى سيب و سركه و سبز و سماق

سينه اى دارم كه از دورى تو غمخانه شد


من سرى دارم پر از اوهام مغشوش و غريب

كين سرم از هجر تو آشفته و ويرانه شد


در ميان تنگ ماهى بينمش بازى تو

اين دلم از رقص تو مستانه و ديوانه شد


عكس رخسارت نبودش در ميان آينه

سفره هفت سين من با قاب عكست زنده شد


من دگر شمعى ندارم در ميان سفره ام

چون دلم از دورى تو قطره قطره آب شد


اى .......، از بازى اين روزگاران غم مخور

از ازل قسمت براى تو و من ، چنين بنهاده شد

 

در ظلمات تنهایی های من ٬

                تو . . . یاد تو . . . و خاطراتت ٬

روشنترین ستاره های منند . . .

                    پر نورترین شعاعهای امید . . .

وقتی که چشمهایم را . . آرام می بندم . . .

               آرامش یاد تو ٬ در همه رگهایم

طراوت شیرینی می دواند . . .

          و مرا به سوی آینده سوق می دهد . .

                                       با گامهایی استوار

 

غمگین و خسته و

             مایوس و پرحسرت

                       نشسته ام کنج قفس

                 پرنده ای اسیر دستهای عشق تو . . .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 13:47  توسط پروانه  | 


سلام سلامی پر از غم و اندوه

که نگران تو تو تو تو ............

خدا مرا بکشه که تو اینقدر سختی نکشی.

وقتی نمی نویسی و اینطور سکوت می کنی قلبم می خواهد از جا در بیاید

نمی دانم چه به سرت آورده؟ چی برتو گذشته؟( چه می خواهد بکند که نکرده؟)

فقط می دانم که چیزی جز غصه تنهایی تو را ندارم

سکوتت برایم خیلی سخت است. می دونم که این سکوت نشون می ده

که خیلی بهت سخت می گذره و تحت فشاری اما کمی بگو تا خالی شوی.

حال اگر ننوشتی بعدا برام بنویس شاید راهی پیدا شد و خواندم

و اگر بخوانم اگر به یک کلمه هم شده می نویسم که خواندم.

باز این سال نو را به بهترینم و عزیزم تبریک می گویم .

انشاءالله که صدها سال سایه ات بر سرم باشد و سالم و سلامت باشی.

جانم امروز روز تولد تو و من است، که انگار ناف من و تو را باغم برداشتند.

 کمی در این باره برات نوشتم:

 

به دنیا آمدی تا دنیای من شوی

چه لطیف است حس آغازی دوباره

چه زیباست رسیدن دوباره به روز آغاز تنفس

چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

چه اندازه شیرین است امروز...روز میلاد...

روزتو...روزی که تو آغاز شدی.

بله امروز روز اول فروردین روز تولد بهترینم مبارک باد.

ای بهترین من تولدت مبارک.

بهترین وقشنگترین آواز زندگیم تپش قلب توست وبهترین روز زندگیم روز تولدت

 روز تولد تومیلاد عشق پاکه

برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

من سرسپرده هستم تا مرز دل سپردن

بایک اشاره ی توحاضر برای مردن

تولد تو تولد همه خوبی هاست

تولد تو آغازیست برا یه دنیا مهربانی

تولد گذشت تولد همه پاکی ها

تولد احساس-تولد دوست داشتن

تولد امید ... تولد آرامش... تولد یک فرشته... تولد یک زیبایی

تولد یک انسان به تمام معنا

تولد روزهای قشنگ

تمام واژه ها برای توصیف خوبی های توحقیرند 

اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ،

اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ،

اگه ستاره بودی روشن ترین بودی

روز تولدت مبارك . . . عزیزم

 

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبیهاست

تولد تمام زیباییهای زندگی

امروز روز توست

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟

فرشته ای فقط در قالب یك انسان !

فقط ساده می توانم بگویم :

عزیزم تولدت مبارك

 

چو گل سراپا نشاط و شوری                         تولدت مبارک، تولدت مبارک
بهار عشقی، پر از سروری                تولدت مبارک، تولدت مبارک

از هر خزان و بلایی به دوری              تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل و سنبل من لاله و آلاله من           تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل یاسی ای رخ نوساله من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل گلدان من، تویی جان من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

غنچه بهارم، سرو خرامان من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جون مو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات فوت بكني و منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش دريا و موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقت و يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن

عزيز من تولدت مبارك

 

برای روز میلادت من آشفته رو تنها نذاری

برای دیدن باغ نگاهت میون پیکر شب ها نذاری

همه تنهایی ها با من رفیقن، منو در حسرت عشقت نذاری

برای روز میلادت منو دور از دل و دیدت نذاری

دلم دلتنگه و مهر تو میخواد، دلم رو در پی غمها نذاری

میام تنها توی قلبت می نشینم، من جانذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری

 

 

عزیزم با توقلب من خوشبخترین قلب دنیاست،

باتو دنیا برایم همان بهشت است!

بهترینم دوستت دارم چونکه توانستی قلب کوچک وعاشق مرا از آن خود کنی

 چونکه تمام وجود من تو را فریاد می زنند.

میخواهم این بار با فریاد با چشمهای گریان باقلبی

سرشار ازعشق،بااراده وبااحساسی پر ازدوست داشتن بگویم که

 دوستت دارم تا همه ی عاشقان دنیا فریاد مرا بشنوند وشرمنده شوند...

من قلب کوچکم را در زرورق طلایی عشق میپیچم وبه دست قاصدی سوار بر

 اسب سپید سرنوشت به سوی تو روانه میکنم قلبم کوچه های عشق راطی کرد

تابه جاده ی مهرتو رسید درسرازیری وفا به سوی تو آمدآنگاه بر دستهای

 زیبای تو بوسه نهاد...کتاب قلبم را گشودی ودر صفحه ی آن دنبال صمیمیت

گشتی ناگاه در سطر آخر آن خیره ماندی وقلبم پاسخ داد:

 عزیزترینم دوستت دارم

 

نمیدانم مسافرکدام غروبم وبا این همه بدبختی به کی پناه ببرم

که این چنین خواسته هایم بوی ناامیدی میدهد وقتی از میان

باغهای انتظارم میگذرم درختان امیدم سربه زیرمی اندازند وبه

غروبم میخندند حتی شب هم ستارگانش را به غروبم میخواند.

شاید نمیدانی دیشب ستاره ای درآسمان ندیدم.آری ستاره ام را

از من گرفته اند ومن هر روز جایش را ازسکوت آسمان می پرسم.

 

با روح و جان خسته راهی شدم به دنیا

از بدو آفرینش ، خسته دل و چه تنها

من آمدم به عالم با لطف ربّ هستی

قلبم که پاره پاره ، تنها پناه غمها

این چند سال عمرم با سرعت و غمین رفت

آنچه بمانده با من یک قلب پر تمنّا

عمری دلم به بازی ، عمری اسیر..

این روزگار باقی باشد به نام تو

مضطر ز هر دو عالم ، عاشق به زلف یارم

کی می شود بمیرم فارغ ز بند غمها

امّا سرم به سجده از بهر شکر نعمتها

 

صدای ناله آید ز عمق تار و پودم

که غم شده دوباره سراسر وجودم

نوای تو همیشه به عمق جسم و جانم

دمد نشاط جان را به صورت کبودم

سحرگه و شبانگاه ، دلم به یاد توست

امید من بر تو بود درودم

صدای پر امید تو همیشه در گوشم

که می شود دوباره صدایت سرودم

 

نمیدانم مسافرکدام غروبم وبا این همه بدبختی به کی پناه ببرم

که این چنین خواسته هایم بوی ناامیدی میدهد وقتی از میان

باغهای انتظارم میگذرم درختان امیدم سربه زیرمی اندازند وبه

غروبم میخندند حتی شب هم ستارگانش را به غروبم میخواند.

شاید نمیدانی دیشب ستاره ای درآسمان ندیدم.آری ستاره ام را

از من گرفته اند ومن هر روز جایش را ازسکوت آسمان می پرسم.

 

خنده هايت شادی بخش روحم

سلامتيت آرامش وجودم

دعایت اميدحیاتم

پس برایم دعا کن

 

عزیزم سعی کن سوره های مسبحات را هر شب فراموش نکنی همراه با سوره واقعه در طول سال

این مدتی که او نیست سعی کن مسائل معنوی را استفاده کنی

خانه تنها نمانی اطرافیان نگذارند تا نیمه شبها بروند بیرون تو تنها بمانی.

 در این مدت سر قبر آقات بیشتر برو.

خیلی خیلی مواظب خودت باش مواظب خودت باش.

خدایا به حق عزیزترینت عزیزم را نگهدار.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 9:9  توسط پروانه  | 


لحظه لحظه ی انتظار رابا عشق تو میگذرانم

  و هرلحظه نام زیبای تو را زیرلب زمزمه میکنم،

قلب عاشق من فقط تو را میخواهد

 وفقط بخاطرتوست که میتپد،

از روزی که تو را از من جداکردند

 قلب من نیز از تپش باز نایستاد

 

تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

چشمم منتظر به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اين مشکل است

همتی که اين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

 یک زمان به یک اهل فهم وقتی کمی از مشکلات را گفتم حرف خوبی می زد. گفت خدا لای منگنه

گذاشتد که به او رو کنی و برا خودش برت داره و اگر این را بفهمیم به بهترین آرامش می رسیم

شاید کسی به اندازه امام غصه انقلاب و مردم را نمی خورد و قبل از انقلاب مشکلاتش از همه بیشتر بود

و از طرفی توی این دنیا هم بعد از آقا امام زمان کسی به اندازه او آرم نبود.

همه اش به این بر می کرد که هیچ برگی از درختی نمی ریزد مگر اینکه به امر اوست و او مطلع است

مهم این است که آم برگ این را بفهمد و از افتادن خوش غصه نخورد چون که او خواسته

و مصلحت او بهترین مصلحت است.

دوست دارم دست را بر ندارم و همینطور بنویسم و بنویسم......


می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و آرام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
من نیز با چشمانی خیس برایت می نویسم.....

در خیالت مثل من پرواز کن

آمدم در را به رویم باز کن

با من از باران و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز کن

عشق تو یک اتفاق ساده نیست

با نگاهت بازهم اعجاز کن

خلوتم را از حسی غریب پرکن

من خریدار توام، پس ناز کن

با من از ناگفته ها حرفی بزن

دیگر ای آرام جان، لب باز کن

من به یادت این غزل را ساختم

این سکوت تلخ را آواز کن

فکر کردم

با خود اندیشیدم این بار

از پشت حصار کدامین نفس

صدایم را خواهی شنید

 وقتی دلتنگ شدی

بیاد بیار

کسی را که خیلی دوستت داره

وقتی نا امید شدی

به یاد بیار

کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی ساکت شدی

بیاد بیار

کسی رو که به شنیدن صدایت محتاجه

من تنهاترين فريادت در اوج صدايم

من عاشقانه ترين نگاهم

در کشتي وجود توام

من مي خواهم

زنده بمانم

تا با تو باشم

با تو بخوانم

چرا که بي تو مي ميرم!

تمام شعرهاي من

فرياد قلب من است

و تمام آن ها ز آن توست

من زرد ترين پاييزم

در فصل نگاهت

پس آن را درياب و با برق چشمانت

غروبش را همراه باش...

کسي چه مي داند که فردا چه خواهد شد؟

شايد تقدير

دستان پر صلابتش را به سويم دراز کند

و شايد هم نه...

ولي تا آن روز

به اميد رسيدن به نگاهت

در انتظار مينشينم...

من آهنگ غریب روزگارم
غمی سنگین میان سینه دارم
تمام هستی ام یک قلب پاک است
که آن را زیر پایت می گذارم

 

این پایگاه برای مطالعات قرآنی خیلی خوب است اگر فرصت کردی از آن استفاد کن. روی آن کلیک کن

مرکز فرهنگ و معارف قرآنی

من که آرزویم شده همینکه که در خواب پیشت باشم مثل امروز و بیشتر روز های دیگه.

نگاهت سايه سار مهرباني است

صدايت شعله اي از همزباني است

در اين هنگامه و صحراي آتش

نشستن در كنارت آسماني است

صدايم در حضورت شوق پرواز

سكوتت مي دهد آرامشم باز

دلم گرم است گرم ِ با توبودن

نشستن با تو و از تو سرودن


دلا بنگر به حال من، من در مانده را درياب
ببين چشمان خيسم را، ببين ديگر ندارد خواب
اين تن خسته ی من در تب مي سوزد، در تب فراق يار
در تب دوری، در تب دل خستگی، در تب نبود او
به دنبال آغوش گرمش هستم، آغوشی که در آن لحظه لحظه ی دوری و دل خستگيم را اشک بريزم
به دنبال دستان گرم و پر از مهرش، دستان گرم و نوازنده اش
به دنبال آن چشمان سياهش
کاش می شد دمی و درنگی ببينمش و در آغوشش گيرم
می روم و می روم و می روم و می روم و می گردم و می گردم و می گردم تا بتوانم روزی دورش بگردم
آخر اين دل و وجود من هم، هر چه هم که مستحکم باشد، از دوری و نبود او هر لحظه می لرزد
چه خوب بود اگر می توانستم پرواز کنم!


بیشتر وقت ها به خودم می آم می بینم به نقطه ای خیره شدم و فقط در خیالم با تو هستم

حتی گاهی سر سفره ......

همین الآن که می نویسم قلبی گرفته و دلی دلتنگ و دستانی ناتوان .... نمی دانم چه جور وصف کنم.

دلی بود روزی در پس اين قفس  استخوانی
دلی که با هر تپشش پوچی و نيستی را به اجزای اين تن پمپ می کرد
دلی که تنها بود و شوقی برای ادامه ی تپيدن نداشت
ولی وقتی تو آمدی دلم جانی تازه گرفت، نو شد
با آمدنت نه تنها به دل من، بلکه به همه هستي ام جان تازه بخشيدی
و وقتی آمدم، وقتی با تو پا در راه اين سفر نهادم، دلم، دلی که تو برايم به ارمغان آورده بودی به پای دوست ماند
دلم جا ماند پيش تو، اما در عوض اين دل تو بود که مرا همراهی کرد
دل خودم از کف رفت، دلی زيباتر نصيبم شد
دلی که حال که دوباره تنها  و درمانده شده


فرشته ام رو که نمي تونم ببينم
مجبورم اين چشمای قرمز از گريه رو ببندم تا بتونم ببينمش
تا بتونم تو روياهام دست مهربونش رو بگيرم
اگه روياهام نبود تا حالا پوسيده بودم
دق کرده بودم از دوری اون
من ياد گرفتم چه جوری شبا از روياهام يه خدا بسازم
منم عشقم رو صدا ميزنم تا خوابم ببره
وقتی داره خوابم مي بره، بين خواب و بيداری، تو اون حالت خلسه تو رو مي بينم که کنارمی
می خوام که دستت رو بگيرم، اما تا به خودم ميام ديگه نيستی
بغضم ميترکه و بی اراده اشکام جاری ميشن
هرچی التماس مي کنم خبری ازت نيست
همينجوری اشک مي ريزم تا بیهوش می شم


آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چه؟
ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو
ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟
آسمون میگه:انتظار دیدین تو


عزیزم ببخش مرا که اینقدر با بی حوصلگی حرف می زنم اماچرا تهدید می کنی

خودم هم می دونم کهبه تو خیلی خیلی سخت می گذره

و روحیه ات خراب تر از من است....اما باز هم
میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست تو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
این چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم تو و من این دوریا پیرشدیم
خسته ام خیلی خسته


لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، باحترام سلامت می گویم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را نداره.

یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

و برایم دلسوزی كردند. البته با همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسم و گریه می كنم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات

ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.

ولی نیافتمت.

مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را

به هزار شعر و ..... به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدم و تو را ندیدم.

اشكالی نداره. تو عزیزی

كاش باران تو را به یاد اشكهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،

نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن

بگذار بازهم نوشته های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.

همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.

زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است.

به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزه.

مهربانم ، یادم كن ......

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های

بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی

 وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد

 این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست؟ به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 0:14  توسط پروانه  | 


ساعت ۸:۱۰

این عید و شب مبارک را به بهت.... م .... .... .... ..... ..... ..... .....  تبریک می گم.


سلام

چه فرقی می کنه هر دو هم عاشق و هم معشوق

دیدار یوسف چشم سر نمی خواهد، همینکه بوی او را استشمام می کنم کافی است.

اگر روزی او را ببینم تقاضا می کنم که در گوشه ای از قصر خود مرا جا دهد تا هر روز بوی

او را استشمام کنم.

رسم عاشقی در معشوق رفتن است.

 

گر كه درياها شود آخر مركب را كم است

گر شود آخر قلم گو اين درختان را كم است

از برت من روز و شبها را كم دارم دگر

گر كه يك دنيا نويسم اين غم دل را كم است

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که ..... را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است که قلبم دوستدار نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است


 هر کس برای انسان یک معنایی می کند

مثلا فیلسوف و منطقی : حیوان ناطق ( حیوانی که می تواند حرف بزند و بفهمد.

طبیعت گرا : این هیکل را تعریف می کند که یک مغزی دارد که با او درک می کند.

اما بهترین معنی را خود آفریننده انسان کرده: او در قرآن انسان را تعریف به حی متأله می کند.

یعنی زنده است و الهی است. و غیر از آن را معنی به حیوان می کند و می گوید اولئک کالانعام.

خداوند خیلی جاها در قرآن انسان الهی را معنی کرده.

و فرق بین انسان و غیر را فرموده که او بینا و زنده است و می فهمد و غیر او کور و نابینا و مرده است.

کسی که زینت حیات دنیا و دنیا دل مشغولی او شود. او از دائره انسانی که قرآن معنی می کند خارج است.

او حیوانی بیش نیست که به چرا مشغول است .

متأسفانه اکثری مردم که در ظاهر انسان هستند. در حقیقت حیوان هایی بیش نیستند که مشغول چریدن هستند.

یا به شکم و یا به زیر شکم خود می رسند.

خیلی سخت است که انسان بتواند خود را با قرآن تطبیق بدهد. و روح خود را تعالی بدهد و الهی کند

بگذار مردم به چریدن خود مشغول باشند.

یک صفت مشترک که با بهترینم در آن مشترک هستم اینکه از کودکی اصلا رغبتی به این کارهای مردم نداشتم

و برایم اصلا مهم نبود. که دیگران نزدیک به عید و یا غیر آن چه می کنند. حتی اگر مادرم چیزی برایم نو

می خرید خیلی سختم بود که بپوشم. در دوران نوجوانی و جوانی نیز همینطور اصلا نتوانستم بفهمم

مردم چه جور به این چیزها خوشحال می شنود و یا لذت می برند چون برای من اصلا نه لذتی داشت و نه چیزی نو می شد یا جدید می شد.

نمی گویم آدم خوبی هستم اما درون من به این چیزها آرام نمی گرفت و خوشحال نمی شدم و یا دل خوش به این چیزها نبودم مثل تو بهترینم.

خدا را شکر خدا را شکر خدا را شکر

.....م ..... م..... م......م  ......م تمام قشنگترین حرف های عالم فدایت


  مگه می تونم ننویسم آخه بعضی حرف ها دارد عقده میشه توی گلویم گیر کرده

مثل استخوان در گلو مانده بگذار رهایش کنم:

تو در قلب من قشنگترين قصه
و عشق و خوشبختي و شادي هستي
تو در زندگي من تبديل به يک خواب ابدي شدي
و من با عشق تو دوباره متولد شدم
تا با قشنگترين چشمان ,عالم  شب را به صبح برسانم
من مي خواهم که تو هميشه در کنارم باشي
عشق تو خواب را از چشمانم ربود و ليکن من خوابم را فداي تو خواهم کرد

تو در تمام قلب و وجود من حک شده اي
اگر زندگي به همراه تو نباشد به معني نيستي است
اگر دنيا براي تو نباشد هيج معنايي ندارد
رنگ چشمان تو عشق من مي باشد
قلب و روح من همراه توست
هنگاميکه من با تو هستم جهان زيباتر مي شود
قشنگترين حس در تمام دنيا
اين است که ديوانه وار عاشقت شدم
و من اين حس را همراه با تو دارم
وجود من ديوانه وار عاشق توست
تمام قلب من سرشار از اميد به عشق توست

 روزگار گذراندنم بهتر از تو نیست غم فراغ و جدایی تو دلتنگی تو  نوشیدن جام های زهر برای اینکه

ظالم نباشیم . فکر می کنم روزگار همین طور دارد بی هدف هدر می رود مثل کسی که سر به بیابان گذاشته و بی هدف می رود و بی هدف نگاه می کند.

 چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

و هي مرور ميکنم نگاه اول و… تو را

اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

کي خراب مي شود حصارهاي فاصله

و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو


 آنگاه که خنده بر لبم می میره

چون جمعه ی پاییز دلم می گیره

دیروز به چشمان تو گفتم که بیا

امروز دلم بهانه ات را می گیرده

...م ..... م...... بشم سعی کن به خودت بیایی باید توکل بر خدا بکنیم٬ مگر چاره ایی هم داریم٬

فقط و فقط به اینکه از من و تو عمری باقی نمانده٬ و این شیطان لعنتی هم همش زور می زند

که این باقی مانده اش را هم بگیرد...... باور کن خودم هم مبهوتم دستم به هیچ کاری نمی رود.

همه اش اگر اگر اگر ..... اگر تو بودی .... تو باید باشی .... اینطور می شد اینطور بودیم ....

این بودیم... دو نفر را که می بینم اعصابم خورد می شود از گذشته و حالی که داریم.

تمام آرزویم آرزویم که به گور خواهم برد... توئی توئی توئی توئی....

....من ..... من ... من فقط دوست دارم صدات بزنم صدات بزنم صدات بزنم تا این نفس دیگه در نیاد.


سلام صبح بخیر

هر چند دستم به نوشتن نمی رود و مثل قلبم می تپد و می لرزد با این حال

چند جمله ای از یوسف برات می نویسم:

یوسف من بلاخر ه می آید. ماه که همیشه پشت ابر نمی ماند.

کار من انتظار کشیدن و کار یوسف منتظر گذاشتن.

همه زندگی من انتظار است اگر انتظار نکشم چرا زندگی کنم.

این انتظار به زندگی من هدف می دهد.

بلآخر این انتظار روزی به پایان می رسد.

شب به امید دیدار یوسف دیده بر هم می نهم.

انتظار یوسف همه زندگی من است.

من هیچ وقت ناامید نشده و خسته نمی شوم.

از یوسف انتظارش برایم مانده.

همیشه و همه جا یوسف در کنارم هست.

خوشا به حال یوسف که معبودی چو تو دارد و خوشا به حال تو که بنده ای چو یوسف داری.

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمين خورد!او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجدادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد:((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و برای ادامه راهتان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.


  

سکوت سر شار از حرف های نگفتنیست و خاطرات ننوشتنی.

نمی دونم اینو قبول داری یا نه؟

اگه قبول داری پس چرا بهم میگی "باز چرا ساکتی؟"

شاید خیلی وقتا سکوتم آزاردهنده باشد. اما میشه با سکوت در خلاء زندگی کرد.

عاشق اون سکوتم که تنها صدای نسیم نفسهای تو در آنست.

عاشق هزار حرف نگفته ام و عاشق آوای سکوتم.

حرفایی که تو سکوت هست شاید هیچ وقت نشه گفت، یا نوشت، اما میشه فهمید، میشه حس کرد...

زیباترین خاطره هام سر شار از سکوته.

تو بگو...

با کدامین جمله گرمای دستت رو تفسیر کنم که بشنوی؟

یا چه جمله ی بگم که آرامش نفس هات رو بهم بده؟

بگو  کدام کلمه نوازش های مهربانت را .....

بدون که...

زیباترین خاطراتم، زیباترین آرزوهام با سکوته.

من از این دنیا، یه نیمکت چوبی می خوام که پر پرواز من و تو باشه برای رفتن به اوج خاطرات،

 برای شنیدن آوای سکوت.

حالا تو بگو.....

اگه عقاب تیز پرواز سکوتمی

اگه هم راه و اهل پروازی

هم پرواز شهر سکوتم میشی؟

ای ..... ترینم .................

اگر تمام دنیا قلم و کاغذ و نقطه بشه کم می آره از کلمات قشنگی که می خواهم برات بگم


 بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتو بودن گم میشوم و

در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه

 در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم و از زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید

بتوانم به رویای با تو بودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با تو بودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو

میرساند. آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که با هم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما

 روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن.......

می دانم که می دانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا .....!

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛ غصه ، نا امیدی ، د لتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، بی خبری و دلواپسی و....!

برای هر کدوم از این کلمات، چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد،

خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه، باید زجر و سختی هایی زیادی را تحمل کرد

خدا جونم به من قدرت تحمل و صبری بده تا بتونم این انتظارو به سر برسونم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 23:47  توسط پروانه  | 


انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که

به دوش می کشم

انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش

دارم!!!

غمـــی است که رنجم می دهد،

دلم گرفته از دوری عزیزترینم

دلا بنگر به حال من، من درمانده را درياب
ببين چشمان خيسم را، ببين ديگر ندارد خواب
اين تن خسته ی من در تب مي سوزه، در تب فراق يار
در تب دوری، در تب دل خستگی، در تب نبود او
به دنبال آ....... آ....... که در آن لحظه لحظه ی دوری و دل خستگيم را اشک بريزم
به دنبال دستان گرم و پر از مهرش، دستان گرم و نوازنده اش
به دنبال آن چشمان سياهش
کاش می شد دمی و درنگی ببينمش و .......
می روم می روم می روم و می روم و می گردم می گردم و می گردم تا بتوانم روزی دورش بگردم
آخر اين دل و وجود من هم، هر چه هم که مستحکم باشه، از دوری و نبود او هر لحظه می لرزه
چه خوب بود اگر می توانستم پرواز کنم و...........

  


بعدازظهر ساعت 1:45

 ای که با یاد تو در آتش تب میسوزم

یاد من کن که به یادت همه شب میسوزم

شبنم صبحم و لب تشنه جام خورشید

دیرگاهیست که در راه طلب میسوزم

سوخت پروانه که زد بوسه شبی بر لب شمع

منکه ناکام شدم پس به جهت میسوزم

ای که بودت همه در سوختن من مقصود

گذری کن تماشا که عجب میسوزم

همه شب بسته به ره رشته زنجیر نگاه

شمع سان قصه شوق تو به لب میسوزم

اختر صبحم و با یاد تو ای صبح امید

همه شب لرزم و در بستر تب میسوزم

کس نیفشاند از این جمله به بالینم اشک

شمع بیمارم و در بزم طرب میسوزم

 


شب چهار شنبه ۹:۴۵

 تو فقط و فقط یک گناه بزرگ داری که شیطان تو را دارد تو را به آن می کشاند و با آن می خواهد

ضربه آخر بزند.

و آنهم ناامید از بخشش و فضل خداشدی شیطان بهترین حربه اش را به تو دارد می زند.

تو این همه آیه و روایت را گذاشتی کنار و خوب داری شیطان را خوشحال می کنی .

یأس یأس ناامیدی ناامیدی از رحمت خدا کفر کفر کفر کفر کفر .... بدترین گناه بدترین گناه .

از هر گناهی که فکرش را بکنی بدتر بدتر بدتر.

خدایا این همه آیه و روایت را گذاشته کنار و فقط و فقط ناامید از فضل و رحمت بخشش تو شده.

یعنی خدا، قرآن و چهارده معصوم همه دروغ می گویند و تو درست می گویی که حرف شیطان را می زنی.

عوض ناامیدی و یأس بیشترین تلاشت باید برای جبران باشد نه افکاری که شیطان دارد با تمام زورش به خوردت می دهد.

بلند شو کمر همت را ببند و قیام کن برای جبران و خودت را از دست این افکار صددرصد شیطانی که صددرصد مخالف آیات قرآن و احادیث چهارده معصوم است نجات بده.

دعا می کنم که خدا از دست این افکار شیطانی نجاتت بدهد.

خدایا به پیامبر رحمتت به کریم اهل بیتت امام حسن مجتبی به حسینت که صدها روایت می گوید قطره اشکی برای حسین تمام گناهان را می بخشد و امام صادق دعا کرد برای گریه کننده  بر حسین ( که خدایا او را ببخش و مورد رحمتت قرار بده ) و به ضامن آهویت او را از این حالت ناامیدی خارج کن.

( مراجعه کن به کتا ب ویژگی های امام حسین از صفحه ۲۹۶ تا صفحه ۳۱۰ به بعد که را با روایت آورده)


  کـاش قلبم درد تنهايي نداشت

 سينه ام هرگز پريشاني نداشت

کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روزپاباني نداشت

کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

من از خدا خواستم

نغمه های عشق مرا به گوشَت

برساند تا لبخند مرا

هرگز فراموش نكنی و

ببینی كه سایه ام به

دنبالت است تا هرگز

نپنداری تنهایی ای......................

 


شب شنبه ساعت ۹:۳۰

سلام شب بخیر

مردم خودش را که می پرستند کافی نیست خدایش را هم باید بپرستند.

خود و خدایش پرستیدنی هستند.

انصاف دهید که خود یوسف پرستیدنی است

 

  

دیگه نمیشه نگفت، تو دلم مونده

 

تو روزي آغوش گرمي براي گريه هايم بودی

روزي شانه هايت آرام بخشي براي قلب و روح و جانم بود

 تو کسي بودی که با اشکهاي من اشک مي ريختی

با خنده هاي من مي خنديدی

 با شادي هاي من شاد بودی و با غصه هاي من غمگين

 تو کسي بودی که با لبخندهاي خود مرا شاد مي کردی

با حرفهاي خود مرا اميد مي داد

با دستهاي مهربانت نوازشم مي کردی

تو کسي بودی که با او مي خنديدم با او گريه مي کردم

با او صفا به دل مي دادم و با عشق او رنگ تازه اي به قلبم مي بخشيدم

 تو کسي بودی که مرا از دره هاي وحشتناک تنهائي نجات دادی

 مرا در لبه پرتگاه هاي ترسناک زندگي هدايت کردی

 تو کسي بودی که بر سر دو راهي مشعل به دست منتظرت بودم

تو کسي بودی که در نهايت نا اميدي ، اميد بخش جان و روحم بودی

تو کسي بودی که در شبهاي تاريک زندگيم ماه پشت پنجره ام بود

 تو کسي بودی که در روزهاي سرد زمستان گرمي بخش جانم بود

تو کسي بودی که به غروب غم انگيزم طعم و رنگ مهرباني مي بخشيدی

تو کسي بودی که در جاده هاي بي کسي تنها کس و ياورم بودی

 تو کسي بودی که نزديک تر از من به دل و قلب من بودی

تو کسي بودی که در کنارم او باران هم احساس عاشقي مي کرد

تو کسي بودی که ماه و خورشيد هم به نور اميد و هدايتت حسودي مي کرد

 تو کسي بودی که ابر هم به نرمي و لطافتت حسادت مي کرد

 تو کسي بودی که فرشتگان هم به داشتنت به التماس خدا مي کردند

 تو الآن همان کسی و نیستی جز معشوقه و مهتاب شبهای تاریک من
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 23:24  توسط پروانه  |